www.savage--grace1.blogspot.com
شُکوه وحشی
تنها چیزی که میتونه یه پسرو زنده نگه داره,داشتن رویاست...
پنجشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰
دوشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۰
برا خودم که قلبم مثل برفا سفیده...
سالهاست روز بی بهونه وجود نداره
چشمهای پاکم داره بارون میباره
انقدر اشکای زلالمو خوردم
دیگه آب دریا برام شوری نداره
منتظرم واسه دیدن یه لبخند
تا تقویم گریم روزی شادی بیاره
هر روز و هردقیقم پُر اندوه
دریا شده خاکستری
آسمون آبی نداره
زندگی کردن توی حباب...
حبابی از جنس کف
دلبستنی نداره...
خاطرات جوونی پُر گرد وغبار
گرد و غباری که بدی ها رو جلو چشمام میاره
تموم لحظه هام توی تاریکی گذشت
توی این دنیا روزی وجود نداره...
حالا دیگه خستم ,بسه دیگه بستم
از دنیا بدی دیدم
مردن دیگه چی داره؟
من مثل یه قطرم تو آب دریا
بود و نبودم واسه کسی فرقی نداره..
ای کاش تو رویا بودم
زندگی بیهودم
رفته تو کثافت
حالا برا کسی دیگه چه فرقی داره؟
چشمهای پاکم داره بارون میباره
انقدر اشکای زلالمو خوردم
دیگه آب دریا برام شوری نداره
منتظرم واسه دیدن یه لبخند
تا تقویم گریم روزی شادی بیاره
هر روز و هردقیقم پُر اندوه
دریا شده خاکستری
آسمون آبی نداره
زندگی کردن توی حباب...
حبابی از جنس کف
دلبستنی نداره...
خاطرات جوونی پُر گرد وغبار
گرد و غباری که بدی ها رو جلو چشمام میاره
تموم لحظه هام توی تاریکی گذشت
توی این دنیا روزی وجود نداره...
حالا دیگه خستم ,بسه دیگه بستم
از دنیا بدی دیدم
مردن دیگه چی داره؟
من مثل یه قطرم تو آب دریا
بود و نبودم واسه کسی فرقی نداره..
ای کاش تو رویا بودم
زندگی بیهودم
رفته تو کثافت
حالا برا کسی دیگه چه فرقی داره؟
یکشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۰
کاشکی کلاغ بودم
به دوستم میگم:خوش به حالت.بهت حسودیم میشه.
میگه چرا؟
میگم:آزادی,نمیترسی... ,بهترین ها رو واسه خودت انتخاب میکنی.
میگه:زده به سرت؟k...شعر نگو,206 ای یه رو ببین,اوووف عجب k..یه!
میگم:حوصله ندارم .
میگن چرا؟
میگم:هیچ کسی تو زندگیم نیست,هیچ عشقی تو زندگیم نیست,خیلی تنهام.
میگن:خب یکی رو پیدا کن که دوستش داری.
میگم:نمیتونم.نمیشه.هیچ کسی رو نمیشناسم.اعتماد ندارم.
میگن:چی داری میگی؟تو خیابون پُرِ.
میگم:اشتباه میکنین,اون چیزی که فکر میکنین نیست...
میگم بچه ها دعا کنین به اون چیزی که میخوام برسم...
میگن:وای دوباره این k..خل زد به سرش!
میگه:وای اگه پول داشتم,چه کارا که باهاش نمیکردم...
میگم:آدم بدون پول هیچی اِ,ولی پول همه چیز نیست.مهمتر از پولم هست.
میگه:مثلا چی؟
میگم:یکی که بهش اعتماد و تکیه کنی.
میگه:آره.راست میگی.
با هم داریم درد و دل میکنیم....
میگن مهربونی.
میگم:مرسی.
میگن مغروری.
میگم:بیشتر شهریوری ها اینجوری ان.
میگن تیپت دختر بازه!
میگم:فک میکنین!
میگن قابل اعتمادی.
میگم:چه فایده!
آخر سر بهشون میگم:
من آدم خوبی ام؟
با یه کم شوخی میگن: آره.
با التماس ازشون میپرسم:
پس چرا اینقدر تنهام؟؟؟
به اینجا که میرسم...
به خودم میگم کاش یه کلاغ بودم,دونمو میخوردمو هیچی نمیفهمیدم....
این ناگذیرِ واسه من
سیر صعودی تا سقوط
همیشه قصه ی سیاه
تمومه با حرف سکوت...
-- من آدم لوسی نیستم اصلا.! نمیدونم چرا نوشته هام یه کمی لوس میزنه!
-- چرا بعضی ها فک میکنن از .. فیل افتادن؟
میگه چرا؟
میگم:آزادی,نمیترسی... ,بهترین ها رو واسه خودت انتخاب میکنی.
میگه:زده به سرت؟k...شعر نگو,206 ای یه رو ببین,اوووف عجب k..یه!
میگم:حوصله ندارم .
میگن چرا؟
میگم:هیچ کسی تو زندگیم نیست,هیچ عشقی تو زندگیم نیست,خیلی تنهام.
میگن:خب یکی رو پیدا کن که دوستش داری.
میگم:نمیتونم.نمیشه.هیچ کسی رو نمیشناسم.اعتماد ندارم.
میگن:چی داری میگی؟تو خیابون پُرِ.
میگم:اشتباه میکنین,اون چیزی که فکر میکنین نیست...
میگم بچه ها دعا کنین به اون چیزی که میخوام برسم...
میگن:وای دوباره این k..خل زد به سرش!
میگه:وای اگه پول داشتم,چه کارا که باهاش نمیکردم...
میگم:آدم بدون پول هیچی اِ,ولی پول همه چیز نیست.مهمتر از پولم هست.
میگه:مثلا چی؟
میگم:یکی که بهش اعتماد و تکیه کنی.
میگه:آره.راست میگی.
با هم داریم درد و دل میکنیم....
میگن مهربونی.
میگم:مرسی.
میگن مغروری.
میگم:بیشتر شهریوری ها اینجوری ان.
میگن تیپت دختر بازه!
میگم:فک میکنین!
میگن قابل اعتمادی.
میگم:چه فایده!
آخر سر بهشون میگم:
من آدم خوبی ام؟
با یه کم شوخی میگن: آره.
با التماس ازشون میپرسم:
پس چرا اینقدر تنهام؟؟؟
به اینجا که میرسم...
به خودم میگم کاش یه کلاغ بودم,دونمو میخوردمو هیچی نمیفهمیدم....
این ناگذیرِ واسه من
سیر صعودی تا سقوط
همیشه قصه ی سیاه
تمومه با حرف سکوت...
-- من آدم لوسی نیستم اصلا.! نمیدونم چرا نوشته هام یه کمی لوس میزنه!
-- چرا بعضی ها فک میکنن از .. فیل افتادن؟
شنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۱۰
به سردی هات چاکلت و به گرمی بستنی
آماده ی نوشتنه..
انتخاب کردید؟بفرمائید؟...
--هات چاکلت
--تو چی میخوری نیلوفر؟
بستنی
کیوان ببین چه کافی شاپ دنج و صمیمی ای یه
--آره,هی باحاله
کیوان چرا دیشب گوشیتو جواب نمیدادی؟
--ببخشید خواب بودم.
چه ساعتی خوابیدی؟
--11,چطور؟
11:30 بهت زنگ زدم,بیزی بود گوشیت!
--اِ اِ یادم نیست.نمیدونم... .
هیچی بهم نگفت.یعنی نمیخواست بگه.نمیخواست سر یه مسئله ی کوچیک رابطمون به هم بخوره.ولی از نگاهش ذهنشو میخوندم که با تمام وجود داد میزد:خر خودتی!
کیوان دیشب مامان بابام دعوا کردن.تو دانشگاهم خیلی ناراحت بودم.حوصله ی کسی رو نداشتم.بهت اس ام اس دادم که جواب ندادی.دارم دیوونه میشم.
با چشمام تو چشماش زل زدم,خندیدم,گفتم دستتو بده.بر خلاف میلم دستشو فشار دادمو بهش دروغ گفتم:آروم باش عزیزم,همه چی درست میشه.من دوستت دارم.
این آخرین کلمه رو که گفتم حالم از خودم به هم خورد.ولی نمیخواستم دلشو بشکونم.چون بخاطر همین آخرین کلمه بود که کل این بحثو پیش کشیده بود!
دستمو فشار داد و نگاه مسخره ی مثلا عاشقانمو با تمام وجود جواب داد با اینکه سرمای وجودمو تو دستهام حس میکرد... .
خیلی دوست داره نگاش کنم.دارم سعی میکنم ازم راضی باشه. تمام زورمو میزنم که باهاش یه کم لاو بترکونم ورابطه عاطفی برقرار کنم و از کنارش بودن لذت ببرم...
نتونستم!
بلند زدم زیر خنده... خدایا من اینجا چکار میکنم؟ دارم دنبال چی میگردم؟ چی رو میخوام به خودم ثابت کنم؟
تمام حواسم جای دیگه بود.هیچ حس عاشقانه ای بهش نداشتم.انگار با یه دوست خوب و مهربون اومدم کافی شاپ .همین!
گفت:هیس!!آروم باش.چرا اینقدر بلند میخندی؟
گفتم یاد یه اس ام اس باحال اُفتادم ! یکی از اس ام اس هامو نشونش دادم!کلی خندید!
وسط راه نمیدونم چرا بهونه اُووردم...: نیلوفر جلوتر ببیننمون ماشینو می خوابونن,اشکالی نداره اینجا پیادت کنم؟
تند جواب میده:خواهش میکنم نه عزیزم.
دستمو میگیره و با لبخند صورتشو به صورتم میچسبونه و می بوستم و میگه:دوستت دارم.
بهش میگم منم همینطور عزیزم,دوستت دارم.بای.
شاید بتونی حرف زدنتو عوض کنی
شاید بتونی قیافتو عوض کنی
شاید بتونی تو چشم کسی زل بزنی والکی بهش بگی دوست دارم
شاید بتونی کسی رو که هیچ حسی بهش نداری,عاشق خودت کنی
ولی هیچوقت دریای درونتو نمیتونی عوض کنی...
همین... .
انتخاب کردید؟بفرمائید؟...
--هات چاکلت
--تو چی میخوری نیلوفر؟
بستنی
کیوان ببین چه کافی شاپ دنج و صمیمی ای یه
--آره,هی باحاله
کیوان چرا دیشب گوشیتو جواب نمیدادی؟
--ببخشید خواب بودم.
چه ساعتی خوابیدی؟
--11,چطور؟
11:30 بهت زنگ زدم,بیزی بود گوشیت!
--اِ اِ یادم نیست.نمیدونم... .
هیچی بهم نگفت.یعنی نمیخواست بگه.نمیخواست سر یه مسئله ی کوچیک رابطمون به هم بخوره.ولی از نگاهش ذهنشو میخوندم که با تمام وجود داد میزد:خر خودتی!
کیوان دیشب مامان بابام دعوا کردن.تو دانشگاهم خیلی ناراحت بودم.حوصله ی کسی رو نداشتم.بهت اس ام اس دادم که جواب ندادی.دارم دیوونه میشم.
با چشمام تو چشماش زل زدم,خندیدم,گفتم دستتو بده.بر خلاف میلم دستشو فشار دادمو بهش دروغ گفتم:آروم باش عزیزم,همه چی درست میشه.من دوستت دارم.
این آخرین کلمه رو که گفتم حالم از خودم به هم خورد.ولی نمیخواستم دلشو بشکونم.چون بخاطر همین آخرین کلمه بود که کل این بحثو پیش کشیده بود!
دستمو فشار داد و نگاه مسخره ی مثلا عاشقانمو با تمام وجود جواب داد با اینکه سرمای وجودمو تو دستهام حس میکرد... .
خیلی دوست داره نگاش کنم.دارم سعی میکنم ازم راضی باشه. تمام زورمو میزنم که باهاش یه کم لاو بترکونم ورابطه عاطفی برقرار کنم و از کنارش بودن لذت ببرم...
نتونستم!
بلند زدم زیر خنده... خدایا من اینجا چکار میکنم؟ دارم دنبال چی میگردم؟ چی رو میخوام به خودم ثابت کنم؟
تمام حواسم جای دیگه بود.هیچ حس عاشقانه ای بهش نداشتم.انگار با یه دوست خوب و مهربون اومدم کافی شاپ .همین!
گفت:هیس!!آروم باش.چرا اینقدر بلند میخندی؟
گفتم یاد یه اس ام اس باحال اُفتادم ! یکی از اس ام اس هامو نشونش دادم!کلی خندید!
وسط راه نمیدونم چرا بهونه اُووردم...: نیلوفر جلوتر ببیننمون ماشینو می خوابونن,اشکالی نداره اینجا پیادت کنم؟
تند جواب میده:خواهش میکنم نه عزیزم.
دستمو میگیره و با لبخند صورتشو به صورتم میچسبونه و می بوستم و میگه:دوستت دارم.
بهش میگم منم همینطور عزیزم,دوستت دارم.بای.
شاید بتونی حرف زدنتو عوض کنی
شاید بتونی قیافتو عوض کنی
شاید بتونی تو چشم کسی زل بزنی والکی بهش بگی دوست دارم
شاید بتونی کسی رو که هیچ حسی بهش نداری,عاشق خودت کنی
ولی هیچوقت دریای درونتو نمیتونی عوض کنی...
همین... .
جمعه ۱۵ اکتبر ۲۰۱۰
سهشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۰
هنوز کلاغ قصه ی من به خونش نرسیده
یکی بود یکی نبود
وقتی این یکی بود , اون یکی نبود
وقتی اون یکی بود , این یکی نبود
مهم نیست کی بود کی نبود.
مهم اینه که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود...
وافسوس که قصه ی مادر بزرگ همیشه درست بود:
یکی بود , یکی نبود ... .
وقتی این یکی بود , اون یکی نبود
وقتی اون یکی بود , این یکی نبود
مهم نیست کی بود کی نبود.
مهم اینه که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود...
وافسوس که قصه ی مادر بزرگ همیشه درست بود:
یکی بود , یکی نبود ... .
سهشنبه ۵ اکتبر ۲۰۱۰
خسته از تکرار دیروز بی حاصل ...
یه هفته بیشتر از ترم سه نمیگذره,ولی انگار 5 ساله دارم میام دانشگاه.هفته پیش که میخواستم برم دانشگاه به خودم گفتم:این بهترین ترم دانشگاهته.هم دوستهای صمیمی و توپی پیدا میکنی هم معدلت خیلی خوب میشه.ولی پامو که گذاشتم دانشگاهو ساعت اولو گذروندم,وضع فرق کرد.خستگی و تکرار و تنهایی تالاپی خورد تو سرم.دقیقا عین دو تا ترم قبلی... .
تو سالن دانشکده نشستم.وای اینجا مثل بازار شام میمونه.یکی دستشو روبروم بالا میبره.پشت سرمو نگاه کردم کسی نبود.فک کنم واسه من دستشو بلند کرده نشناختمش ولی دستمو براش بلند کردم.قیافه خوبی داشت.شلوار تنگ , کفش آل استار ..حتما قبلا با هم هم کلاسی بودیم.
سروصدای پسرای ترم یکی از ته راهرو تا اینجا میاد.همشون خوشحالن.خوش به حالشون چه حالی میکنن روزهای اول دانشگاه.
چند تا از هم ترمی هامو میبینم از روی رفاقت میان پهلوم میشینن.ربع ساعت شوخی و خنده.
ولی این دریای درون لذت خنده رو ازم گرفته.
چرا اینجوری شدم؟
چرا اینقدر زوری میخندم؟
چرا اینقدر زوری شوخی میکنم؟
ازم خداحافظی میکنن.چه بهتر!حوسلشونو نداشتم.
دوست دارم رو یه صندلی بشینم و فقط این دانشجوها رو ببینم و حدس بزنم کودومشون هم حسمن.بعدشم مثل همیشه بفهمم که آره حدسم اشتباه بود... و برم سراغ نفر بعدی.
کلاسم هم شروع شده همیشه ردیف جلو میشینم که درسو بهتر گوش بدم ولی خاطره نوشتنو ترجیح میدم.نصف بیشتر دفتری که میبرم دانشگاهو خاطره نوشتم.
هر روز اینکار تکرار میشه.
خاطرات روزانه که دیگه شده تکرار خاطرات گند تکراری روزهای قبل.
دیگه نمیشه تحمل کرد
مثل ترم های قبل برای پر کردن وقت خالی بین کلاس هام,رفتم بوفه.
تنها.
مثل قبل
آشنا های بیکاری که وقتشونو تو دانشگاه با دختر بازی میگذرونن تو دانشگاه زیادن .میتونم بهشون پیشنهاد بدم باهم بریم بوفه.ولی تنهایی رو ترجیح میدم.ازشون خوشم نمیاد.همشون مثل همن.تکراری و خسته کننده با یه دید محدود.
هیچ وجه مشترکی بین اونا با خودم نمیبینم.
غدای سگ,همون ساندویچ سوسیس بدمزه. چاره ای نیست. همیشه نصفش زیاد میاد.
1ساعت دیگه تا کلاسه بعدی مونده . چیکار کنم؟
هنوزم روی صندلی بوفه نشستم.
چایی,ایستک,چیپس
سرمو با خوردن گرم میکنم.
تو یه کتاب خونده بودم,کسایی که افسردگی دارن با خوردن خودشونو سرگرم میکنن.
ولی مهم نیست میدونم دارم.
دوست دارم کلاسم زودتر شروع بشه.
واای چقدر این میز بغلی غیبت دوستشونو میکنن.
2ساعتی هست تو بوفه نشستم.
تا لب در کلاس میرم.
-داداش ببخشید کلاس استاد حسینی اینجاست؟
-بله,مثل اینکه خودشون دارن میان.
-مرسی.
استاد رفت توی کلاس ولی من نرفتم.نمیدونم چرا برگشتم.
خندم گرفت یه خنذه ی تلخ...
چه دوستای خوبی پیدا کردم..
چه معدل خوبی بگیرم با این وضع...
اَه لعنت به این اراده..
اینم تکرار مثل ترمهای قبل.
رسیدم خونه.دیازپام نداشتم,دوست دارم تا فردا صبح که میرم دانشگاه بخوابم.
اینه اصل تکرار.
منم تسلیم اصل تکرار.
تو سالن دانشکده نشستم.وای اینجا مثل بازار شام میمونه.یکی دستشو روبروم بالا میبره.پشت سرمو نگاه کردم کسی نبود.فک کنم واسه من دستشو بلند کرده نشناختمش ولی دستمو براش بلند کردم.قیافه خوبی داشت.شلوار تنگ , کفش آل استار ..حتما قبلا با هم هم کلاسی بودیم.
سروصدای پسرای ترم یکی از ته راهرو تا اینجا میاد.همشون خوشحالن.خوش به حالشون چه حالی میکنن روزهای اول دانشگاه.
چند تا از هم ترمی هامو میبینم از روی رفاقت میان پهلوم میشینن.ربع ساعت شوخی و خنده.
ولی این دریای درون لذت خنده رو ازم گرفته.
چرا اینجوری شدم؟
چرا اینقدر زوری میخندم؟
چرا اینقدر زوری شوخی میکنم؟
ازم خداحافظی میکنن.چه بهتر!حوسلشونو نداشتم.
دوست دارم رو یه صندلی بشینم و فقط این دانشجوها رو ببینم و حدس بزنم کودومشون هم حسمن.بعدشم مثل همیشه بفهمم که آره حدسم اشتباه بود... و برم سراغ نفر بعدی.
کلاسم هم شروع شده همیشه ردیف جلو میشینم که درسو بهتر گوش بدم ولی خاطره نوشتنو ترجیح میدم.نصف بیشتر دفتری که میبرم دانشگاهو خاطره نوشتم.
هر روز اینکار تکرار میشه.
خاطرات روزانه که دیگه شده تکرار خاطرات گند تکراری روزهای قبل.
دیگه نمیشه تحمل کرد
مثل ترم های قبل برای پر کردن وقت خالی بین کلاس هام,رفتم بوفه.
تنها.
مثل قبل
آشنا های بیکاری که وقتشونو تو دانشگاه با دختر بازی میگذرونن تو دانشگاه زیادن .میتونم بهشون پیشنهاد بدم باهم بریم بوفه.ولی تنهایی رو ترجیح میدم.ازشون خوشم نمیاد.همشون مثل همن.تکراری و خسته کننده با یه دید محدود.
هیچ وجه مشترکی بین اونا با خودم نمیبینم.
غدای سگ,همون ساندویچ سوسیس بدمزه. چاره ای نیست. همیشه نصفش زیاد میاد.
1ساعت دیگه تا کلاسه بعدی مونده . چیکار کنم؟
هنوزم روی صندلی بوفه نشستم.
چایی,ایستک,چیپس
سرمو با خوردن گرم میکنم.
تو یه کتاب خونده بودم,کسایی که افسردگی دارن با خوردن خودشونو سرگرم میکنن.
ولی مهم نیست میدونم دارم.
دوست دارم کلاسم زودتر شروع بشه.
واای چقدر این میز بغلی غیبت دوستشونو میکنن.
2ساعتی هست تو بوفه نشستم.
تا لب در کلاس میرم.
-داداش ببخشید کلاس استاد حسینی اینجاست؟
-بله,مثل اینکه خودشون دارن میان.
-مرسی.
استاد رفت توی کلاس ولی من نرفتم.نمیدونم چرا برگشتم.
خندم گرفت یه خنذه ی تلخ...
چه دوستای خوبی پیدا کردم..
چه معدل خوبی بگیرم با این وضع...
اَه لعنت به این اراده..
اینم تکرار مثل ترمهای قبل.
رسیدم خونه.دیازپام نداشتم,دوست دارم تا فردا صبح که میرم دانشگاه بخوابم.
اینه اصل تکرار.
منم تسلیم اصل تکرار.
شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰
صبح رفته بودم پیش یکی از دوستام.یعنی خودش بهم زنگ زد.
تا دیدمش جا خوردم.
داغون بود.
اصلا تا میبینم یکی ناراحته اعصابم میریزه به هم.
یه جوری که انگار تقصیر من بوده.
با هم صحبت کردیم .
حق داشت داغون باشه.
خسارت 700 هزار تومنی تصادف.,2 ترم مشروطی دانشگاه.دعوا با بابا.بی پولی و به هم خوردن شمال مجردی. . . . اینا یه کم از حرفاش بود. فقط دوست داشت حرف بزنه. دوست داشت راحت بشه.
سبک شد.
بین حرفاش میخواستم بپرم و یه کم نصیحتش کنم.
ولی با خودم فکر کردم.به خودم گفتم این بیچاره یکی رو میخواد تائیدش بکنه و به حرفاش با دقت گوش بده . اون وقت تو میخوای مثل باباش نصیحتش کنی؟
هیچی نگفتم. 6 دنگ حواسم بهش بود.
شنونده ی خوبی ام.
بغض نکرده بود,ولی صداش میلرزید.
واقعا حس بدی بود.
بازم هیچی نگفتم.دستمو گذاشتم رو شونش و یه کمی فشار دادم.
خیلی از این کار خوشش اومد.حس کرد یکی هست که پهلوشه و قبولش داره.
. اضطراب داشت.
حس میکردم میخواد از خونشون برم تا بتونه با خیال راحت به حال خودش گریه کنه.
درد و دل هاش که تموم شد بهش گفتم:
اینو میدونستی :
خدا هر کی رو بیشتر دوست داره اذیت میکنه
آروم شده بود.این جمله اون لحظه خیلی کمکش کرد.
ظهر که داشتم برمیگشتم خونه,با خودم تا لب در خونه فکر میکردم که چقدر خوب بود منم یکی رو داشتم همه ی دردودل هامو بدون سانسور بهش میگفتم و اونم دستشو رو شونه هام فشار میداد ... .
تا دیدمش جا خوردم.
داغون بود.
اصلا تا میبینم یکی ناراحته اعصابم میریزه به هم.
یه جوری که انگار تقصیر من بوده.
با هم صحبت کردیم .
حق داشت داغون باشه.
خسارت 700 هزار تومنی تصادف.,2 ترم مشروطی دانشگاه.دعوا با بابا.بی پولی و به هم خوردن شمال مجردی. . . . اینا یه کم از حرفاش بود. فقط دوست داشت حرف بزنه. دوست داشت راحت بشه.
سبک شد.
بین حرفاش میخواستم بپرم و یه کم نصیحتش کنم.
ولی با خودم فکر کردم.به خودم گفتم این بیچاره یکی رو میخواد تائیدش بکنه و به حرفاش با دقت گوش بده . اون وقت تو میخوای مثل باباش نصیحتش کنی؟
هیچی نگفتم. 6 دنگ حواسم بهش بود.
شنونده ی خوبی ام.
بغض نکرده بود,ولی صداش میلرزید.
واقعا حس بدی بود.
بازم هیچی نگفتم.دستمو گذاشتم رو شونش و یه کمی فشار دادم.
خیلی از این کار خوشش اومد.حس کرد یکی هست که پهلوشه و قبولش داره.
. اضطراب داشت.
حس میکردم میخواد از خونشون برم تا بتونه با خیال راحت به حال خودش گریه کنه.
درد و دل هاش که تموم شد بهش گفتم:
اینو میدونستی :
خدا هر کی رو بیشتر دوست داره اذیت میکنه
آروم شده بود.این جمله اون لحظه خیلی کمکش کرد.
ظهر که داشتم برمیگشتم خونه,با خودم تا لب در خونه فکر میکردم که چقدر خوب بود منم یکی رو داشتم همه ی دردودل هامو بدون سانسور بهش میگفتم و اونم دستشو رو شونه هام فشار میداد ... .
دوشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۰
من واسه ادامه این راه کرم شبتاب میخوام
دیشب پست یکی از دوستانو میخوندم راستش یه دفعه دلم سوخت,خیلی ناراحت شدم.
ترس از اینکه تو مسیر گناهم ,دیوونم میکنه.نمیدونم راهی که دارم میرم درسته یا نه؟
خدا,فقط خدا میدونه چیکار باید بکنم.هیشکی دیگه نمیتونه کمکم کنه.
از خدا الان یه چیزی میخوام:یه نشونه ی کوچولو که بفهمم مسیری که انتخاب کردم درسته یا نه.فقط یه نشونه ی کوچولو... .
دیشب پست یکی از دوستانو میخوندم راستش یه دفعه دلم سوخت,خیلی ناراحت شدم.
معلوم بود اونم مثل من خیلی اذیت میشه,نمیدونه چیکار کنه.بلاتکلیفِ.اونم مثل من یه نشونه میخواد یه نشونه ی کوچولو.یه روشنایی کوچیک که بتونه آخر راهی رو که داره میره ببینه و مطمئن بشه که درسته.همین.
میخوام بهش بگم تا میتونی گریه کن داداشی
این دنیا اگه همش هم گریه باشه
دنیای دیگه ای هم هست که بشه توش آواز خوند...
اونجا نه از قایمکی تو حموم گریه کردن خبری هست نه از دلهره.نه از تفاوت .نه از تظاهر.
اونجا از این دنیا خبری نیست.
بازم بت میگم:
ما رو فقط خدا میشناسه
چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۰
شبا خواب افکارمو میبینم...
داشتم با خودم فکر میکردم,خیلی فکر میکنم.چند وقته دیگه از فکر کردن حالم به هم میخوره.. یکی دو روزه با خودم لج کردم بدون فکر کردن کارامو میکنم,حرفامو میزنم...
داشتم با خودم فکر میکردم... به زندگی به درس به پول به رفیقا به خانواده به همه چی ولی ,ولی خیلی بیشتر از بقیه به خودم... به خودم به گرایشم,به آیندم,به اینکه یعنی منم میتونم یه دوست هم حس خودم داشته باشم.به چند سال تنهاییم فکر میکردم.به خودم..به خدا ا ا به حسم. به بقیه چیزها میتونم فکر نکنم ولی به این دو تا نه,دیگه از تصور کردنه یه دوست صمیمی هم حس که همه ی کارهامو با هم انجام بدیم,با هم دردودل کنیم,با هم تفریح کنیم,با هم شوخی کنیم و با هم به معنای واقعی کلمه دوست باشیم خسته شدم.
به خدا خسته شدم.
داشتم به خودم فکر میکردم که یه دفعه یه چیزی رسید به ذهنم که داغونم کرد : فکرشو بکنید اگه این وقتی رو که واسه ی این موضوع فکر میکنیم و صرف میکنیم,اگه فکرمون راحت میشد ,میتونستیم با این وقت زیاد چیکار کنیم؟؟جدی تا حالا فکر کردین اگه به اون کسی که میخوایم برسیم,چقدر میتونیم از وقتی که آزاد شده و خیالمون راحت شده,استفاده کنیم؟ میتونیم تمرکزمونو (اگه دانشجو هستیم)روی درس بذاریم و بیشترین نمره ها رو بگیریم و موفق باشیم..
واقعا به این موضوع فکر کرده بودید؟
اینا رو واسه دوستانی نوشتم که مثل خودم تا حالا اون کسی روکه میخوان پیدا نکردن...
کی؟ کجاست؟ اصلا وجود داره؟ نه, نگو فقط تو اینجوری هستی... بهم ثابت کن خیلی ها مثل من هستن... زود باش 19 سالمم تموم شد ثابت کن..
داشتم با خودم فکر میکردم... به زندگی به درس به پول به رفیقا به خانواده به همه چی ولی ,ولی خیلی بیشتر از بقیه به خودم... به خودم به گرایشم,به آیندم,به اینکه یعنی منم میتونم یه دوست هم حس خودم داشته باشم.به چند سال تنهاییم فکر میکردم.به خودم..به خدا ا ا به حسم. به بقیه چیزها میتونم فکر نکنم ولی به این دو تا نه,دیگه از تصور کردنه یه دوست صمیمی هم حس که همه ی کارهامو با هم انجام بدیم,با هم دردودل کنیم,با هم تفریح کنیم,با هم شوخی کنیم و با هم به معنای واقعی کلمه دوست باشیم خسته شدم.
به خدا خسته شدم.
داشتم به خودم فکر میکردم که یه دفعه یه چیزی رسید به ذهنم که داغونم کرد : فکرشو بکنید اگه این وقتی رو که واسه ی این موضوع فکر میکنیم و صرف میکنیم,اگه فکرمون راحت میشد ,میتونستیم با این وقت زیاد چیکار کنیم؟؟جدی تا حالا فکر کردین اگه به اون کسی که میخوایم برسیم,چقدر میتونیم از وقتی که آزاد شده و خیالمون راحت شده,استفاده کنیم؟ میتونیم تمرکزمونو (اگه دانشجو هستیم)روی درس بذاریم و بیشترین نمره ها رو بگیریم و موفق باشیم..
واقعا به این موضوع فکر کرده بودید؟
اینا رو واسه دوستانی نوشتم که مثل خودم تا حالا اون کسی روکه میخوان پیدا نکردن...
کی؟ کجاست؟ اصلا وجود داره؟ نه, نگو فقط تو اینجوری هستی... بهم ثابت کن خیلی ها مثل من هستن... زود باش 19 سالمم تموم شد ثابت کن..
سهشنبه ۳۱ اوت ۲۰۱۰
هنوزم جای دستاشو رو شونم حس میکنم... .
دوشنبه 89/6/1 02:19 AM
تو تختم خوابيده بودم.به خودم به زندگيم فقط فحش ميدادم.همه چي برميگشت به 4ساعت پيش... .
يکشنبه 89/5/31 حدود 10:00 PM
4تايي دور يه ميز شطرنج رو صندلي هاي سيماني نشسته بوديم,باواريا و وينستون ميزديم.تقريبا داشت خوش ميگذشت.همونطور که ميخواستم بود:صداي باد , هواي خنک , تلق تولوق فندک. همه چي رديف بود,تا اينکه مهرداد شروع کرد از دوست دختر جديدش تعريف کردن.مهرداد تنها دوستيه که دارم,نه يه دوسته خيلي صميمي ,يه دوسته خوب.پيمان و آرمين هم دوستهاي ساده قديميمون بودن که بعد از مدتها ميديديمشون.دوباره شروع کرد,از اين رفتارش متنفرم.چند بار بهش گفته بودم وقتي جمع ميشيم بيا تو خودمون.خواهش ميکنم حرف دختر نزن.سرمو زير انداختم.فقط به سيگارم پک ميزدم.بحثشون گرم شده بود.دوباره درگير تنهايي خودم شدم.تموم صحبت هاشون برام نامفهوم بود.تو فاز خودم بودم که يه دفعه ديدم آرمين صورتشو کرده طرفمو يه چيزايي ميگه.. ---- ببخشيد آرمين جان حواسم نبود.چيزي گفتي؟ ---- تند بهم جواب داد:کيوان تو ام يه چيزي بگو.. چرا ساکتي؟با کي هستي حالا؟ مهرداد همونطور که صورتش به طرف پيمان بودو باهم ميخنديدن,يه لحظه صورتشو به طرف ما کردو گفت:آرمين با کي داري صحبت ميکني؟اين بدبخت نميدونه اصلا دختر چي هست!...
اينو بشنوي,تو اين موقعيت,از کسي که بيشترين وقتتو باهاش ميگذروني... ديگه نتونستم ساکت باشم: ...
----- خفه شو عقده اي,بدبخت دختره فقط واسه ماشينت ميخوادت.دختر کف خيابون ريخته,اونوقت تو از صبح تا شب خودتو جر ميدي يه مخ بزني,که اونم تا ميتونه تيغت ميزنه و بعد ولت ميکنه... بدبخت من اگه اراده کنم بي x ليسي , دور و برم پر از دختره. من نميدونم دختر چيه؟؟؟ هان؟؟ اگه ميدونستي چي ميخوام..هيچوقت اين حرفو بهم نميزدي.. آره من تنهام,ولي هيچوقت نمي فهمين چرا؟ هيچوقت نميفهمين... اگه ميفهميدين که وضعيت من اين نبود ... .مهرداد هينطور بيحرکت زل زده بود بهم,سيگاري که تو دستش بود خاکستر شده بود. انقدر از دستش شاکي بودم که با يه خداحافظي زوري برگشتم خونه.
دوشنبه 89/6/1 02:40 AM
براي اولين بار از خودم بدم اومد,نبايد اينجوري ميتوپيدم بهش.احساس گناه ميکردم.ناراحت و نگران,ميترسيدم دوست خوبمو از دست بدم.همه چي مثل يه خواب بود,رفاقت چند سالمو در عرض چند دقيقه گند زدم بهش.يه حس بدي داشتم.همه ي بدنم ميلرزيد. بغض خفم کرده بود,نميدونستم از کي کمک بخوام,انگار همه ي شهر راحت خوابيده بودن... تنها دوستمو از دست دادم... همه چي رو مات ميديدم,آره چشمام ديگه خيس شده بود.
اينم به غول تنهاييم اضافه شد
از دستش ناراحت بودم.همش تقصير اون بود.ديگه طاقت نيووردم,از تخت اومدم پايين,دوتا زانو و پيشونيمو گذاشتم روي زمين... ميخواستم نشنوه,با آرومترين صدايي که ميتونستم بهش گفتم: خيلي نامردي خدا... آخه تاکي بايد تنها باشم تا کي؟هواي اتاق سرد بود,صداي کولر عصبيم ميکرد.روتختيمو دور خودم پيچيدم,انگار اونشب همه ي مردم دنيا غم و تنهايي شونو داده بودن من بخوابونم..به تختم تکيه دادم,نا اميد ديوارو نگاه ميکردمو با خودم حرف ميزدم:تنهام..کاش لااقل يکي رو داشتم باهاش دردودل ميکردم.همون لحظه صداي sms گوشيم اومد.مهرداد بود.چيزي رو که ميديدم باور نميکردم:
آنگاه که دوست داري کسي به يادت باشد به ياد من باش ,که من هميشه به ياد توام.
از طرف بهترين دوست تو . خدا.... بقره 152
همه موهام سیخ شده بود.مات و مبهوت فقط به گوشیم زل زده بودم...احساس کردم خدا دستشو گذاشته رو شونه هام اون لحظه آرامشی پیدا کردم,که چند سال آرزوشو داشتم....
صبح رفتم خونه مهرداد,بدون اینکه سلام بهش بکنم,بغلش کردم.
دیگه هیچ حرفی از اونشب نزدیم....
انگار مهرداد یه چیزایی فهمیده بود...
هیچوقت اون sms , یادم نمیره... .
چرا هیچوقت نمیفهمن؟؟
--یکی ازم پرسید:دوست دختر داری؟
--بی تفاوت بهش گفتم:نه!
--گفت:چند وقته باهاش به هم زدی؟
--گفتم:یه بار گفتم بت ندارم.
--خودشو گرفت,یه لحظه احساس کرد خدای اعتماد به نفسه,با غرور بهم گفت:حتما الان خیلی تو کفی؟
--راستش دلم واسش سوخت از نگاش مشخص بود فقط منتظر بود بگم آره.که احتمالا بعدش بهم بگه واست یه gf خوب پیدا میکنم... . انقدر با ذوق و شوق تعریف میکرد که فقط میخواستم حرفاشو تائید کنم.ولی بر خلاف میلم
--راستشو بهش گفتم:نه,اصلا حال نمیکنم.!
فهمید بحثی که داریم میکنیمو فقط خودش دوست داره.هیچ حرفی نداشت بزنه.بیچاره نهایت زورشو زد ,
--فقط تونست همینو بهم بگه:خیلی بی عرضه ای نمیتونی دختر بزنی.
--خندیدمو بهش گفتم:آره,شاید راست میگی.
--اینو گفتو رفت,همه فکری دربارم کرد:بی عرضه,بی بخار,بدبخت,حتی احمق!!! ولی یک درصدم به ذهنش نرسید : شاید من هم/جن/سگ/را باشم.احمق!!
--بی تفاوت بهش گفتم:نه!
--گفت:چند وقته باهاش به هم زدی؟
--گفتم:یه بار گفتم بت ندارم.
--خودشو گرفت,یه لحظه احساس کرد خدای اعتماد به نفسه,با غرور بهم گفت:حتما الان خیلی تو کفی؟
--راستش دلم واسش سوخت از نگاش مشخص بود فقط منتظر بود بگم آره.که احتمالا بعدش بهم بگه واست یه gf خوب پیدا میکنم... . انقدر با ذوق و شوق تعریف میکرد که فقط میخواستم حرفاشو تائید کنم.ولی بر خلاف میلم
--راستشو بهش گفتم:نه,اصلا حال نمیکنم.!
فهمید بحثی که داریم میکنیمو فقط خودش دوست داره.هیچ حرفی نداشت بزنه.بیچاره نهایت زورشو زد ,
--فقط تونست همینو بهم بگه:خیلی بی عرضه ای نمیتونی دختر بزنی.
--خندیدمو بهش گفتم:آره,شاید راست میگی.
--اینو گفتو رفت,همه فکری دربارم کرد:بی عرضه,بی بخار,بدبخت,حتی احمق!!! ولی یک درصدم به ذهنش نرسید : شاید من هم/جن/سگ/را باشم.احمق!!
بدترین روزه هفتشه" پنجشنبه..
ساعت حدود 7:30 رو نشون میده.مثل پنجشنبه های پیش بدون اینکه عجله ای داشته باشه,قفل گوشیشو باز میکنه.بدون هیچ رغبتی کنتاکتاشو یکی یکی میبینه.شماره هایی که save کرده از هشت تا بیشتر نیست.به طرز خسته کننده ای انگوشتشو رو صفحه ی لمسی گوشیش بالا پایین می بره,به هیچ کدوم از اونا دلش نمی خواد زنگ بزنه.گلوش یه کم باد کرده..معلومه از یه چیزی خیلی ناراحته... .داره کمکم غروب میشه باز انگشتشو روی صفحه میکشه,انگار داره دنبال شماره کسی میگرده که از گوشیش پاک شده.مادر پدرش ازش خدافظی میکنن.باباش که آروم درو میبست بلند بهش گفت:بابا تو خونه تنها نشین زنگ بزن دوستت بیاد با هم باشین,ما ام داریم میریم مهمونی.پسر به صورت باباش نگاه میکنه,یه کم بغضشو فرو میده,از حرف باباش خجالت کشید,بلافاصله میگه:نه بابا تنها چیه,الان به دوستم زنگ میزنم بیاد.خونه تاریک تاریک شده درو که بهم زد بدون اینکه کسی صدا شو بشنوه زد زیر گریه واقعیت رو میدونست,واقعیتو خیلی وقت بود که میدونست.دوستاش کم نبودن ولی هیچکدوم از اونا,کسی نبود که اون میخواست.حتی اگه کسی ام اونشب بهش زنگ میزد حتما میگفت میخوام با خانوادم برم بیرون! خیلی احساس تنهایی میکرد.نور گوشیش که بهش زل زده بود,نصف صورتشو روشن کرده بود.چشمای خوش رنگش سرخ سرخ شده بود.انگار میخواست به کسی زنگ بزنه که چند ساله دنبالش میگرده.هق هق گریش یواش یواش داشت بلند میشد.انگار داشت بدترین زجر دنیا رو میکشید.خودشو تو صندلیش جمع کرد,صورتشو بالا برد و بلند بلند گریه کرد:اینا همه پسر,چرا من؟چرا من باید انقدر تنها باشم؟اگه منم مثل بقیه پسرا بودم,الان با دوست دخترم بودم یا چندتا رفیق داشتمو باهاشون خوش میگذروندم و راضی بودم.خدایا چرا من؟چرا نمی تونم یه دوست صمیمی مثل خودم داشته باشم که بابقیه فرق کنه؟
من دوست دختر نمی خوام
الان فقط یه دوست میخوام مثل خودم که بغلش کنم.همدیگرو به معنی واقعی دوست داشته باشیم....
صداش پائین اومد.خودشو خیلی محکم بغل کرده بود.دیگه هیچ حرفی نمیزد.چراغای خونه هنوز خاموش بودن.
صورتشو شست,ولی از بس گریه کرده بود چشمهاش هنوز قرمز بودن.لباسشو عوض کرد,ادکلن زد,پاکت وینستون رو تو جیب پشتش گذاشت.از خونه بیرون رفت,خیلی کند بود.هیچ عجله ای نداشت .معلوم بود,هیشکی منتظرش نبود.رو یه صندلی تو پارکی که به خونشون زیاد دور نبود,تکیه داده بود.پای راستشو رو پای چپش انداخته بود و بی تفاوت مردمو میدید که از روبروش رد میشدن.چند متر اونطرف تر,یه پسر نشسته.فک کرد اونم مثل خودش تنهاست.چند بار خواست بره کنارش بشینه,ولی میترسید,میترسید که اون مثل خودش نباشه... .اون پسر فقط یه چیزی می خواست: یه دوست پسر واقعی... . زیرچشمی حواسش بهش بود.میخواست بفهمه اونم حواسش بهش هست یا نه؟ اون پسر رفت حتی یه بارم بهش نگاه نکرد.براش دیگه عادی شده بود.یه سیگار کشید.این دفعه ی هزارم بود که اینجوری میشد.با خودش کلنجار میرفت.از جاش بلند شد.تو راه دوتا دختر پشت سر هم نگاهش میکردن.اون پسر تو فکر چیز دیگه ای بود به اونا هیچ اهمیتی نمیداد.مثل روز براش روشن بود,پا میدادن.دخترا قیافه های خوبی داشتن ولی بیچاره ها از کجا میدونستن این پسر 19 ساله هیچ علاقه ای بهشون نداره؟! اون دنبال یه چیزه دیگه بود....
هیچ وقت دختر بازی نمیکرد.
رسید خونشون.لباساشو در اوورد.یه دوش گرفت.ماهواره رو روشن کرد,درست مثل هفته قبل... انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
از مهمونی که برگشتن,پدرش با یه لبخند پدرانه بهش گفت:دوستت اومد؟خوش گذشت یا نه؟ پسرهم همینطور که به چشمهای مهربون باباش نگاه میکرد,همون جواب همیشگی رو آروم بهش گفت:
آره بابا جون خیلی خوش گذشت.... .
ساعت حدود 7:30 رو نشون میده.مثل پنجشنبه های پیش بدون اینکه عجله ای داشته باشه,قفل گوشیشو باز میکنه.بدون هیچ رغبتی کنتاکتاشو یکی یکی میبینه.شماره هایی که save کرده از هشت تا بیشتر نیست.به طرز خسته کننده ای انگوشتشو رو صفحه ی لمسی گوشیش بالا پایین می بره,به هیچ کدوم از اونا دلش نمی خواد زنگ بزنه.گلوش یه کم باد کرده..معلومه از یه چیزی خیلی ناراحته... .داره کمکم غروب میشه باز انگشتشو روی صفحه میکشه,انگار داره دنبال شماره کسی میگرده که از گوشیش پاک شده.مادر پدرش ازش خدافظی میکنن.باباش که آروم درو میبست بلند بهش گفت:بابا تو خونه تنها نشین زنگ بزن دوستت بیاد با هم باشین,ما ام داریم میریم مهمونی.پسر به صورت باباش نگاه میکنه,یه کم بغضشو فرو میده,از حرف باباش خجالت کشید,بلافاصله میگه:نه بابا تنها چیه,الان به دوستم زنگ میزنم بیاد.خونه تاریک تاریک شده درو که بهم زد بدون اینکه کسی صدا شو بشنوه زد زیر گریه واقعیت رو میدونست,واقعیتو خیلی وقت بود که میدونست.دوستاش کم نبودن ولی هیچکدوم از اونا,کسی نبود که اون میخواست.حتی اگه کسی ام اونشب بهش زنگ میزد حتما میگفت میخوام با خانوادم برم بیرون! خیلی احساس تنهایی میکرد.نور گوشیش که بهش زل زده بود,نصف صورتشو روشن کرده بود.چشمای خوش رنگش سرخ سرخ شده بود.انگار میخواست به کسی زنگ بزنه که چند ساله دنبالش میگرده.هق هق گریش یواش یواش داشت بلند میشد.انگار داشت بدترین زجر دنیا رو میکشید.خودشو تو صندلیش جمع کرد,صورتشو بالا برد و بلند بلند گریه کرد:اینا همه پسر,چرا من؟چرا من باید انقدر تنها باشم؟اگه منم مثل بقیه پسرا بودم,الان با دوست دخترم بودم یا چندتا رفیق داشتمو باهاشون خوش میگذروندم و راضی بودم.خدایا چرا من؟چرا نمی تونم یه دوست صمیمی مثل خودم داشته باشم که بابقیه فرق کنه؟
من دوست دختر نمی خوام
الان فقط یه دوست میخوام مثل خودم که بغلش کنم.همدیگرو به معنی واقعی دوست داشته باشیم....
صداش پائین اومد.خودشو خیلی محکم بغل کرده بود.دیگه هیچ حرفی نمیزد.چراغای خونه هنوز خاموش بودن.
صورتشو شست,ولی از بس گریه کرده بود چشمهاش هنوز قرمز بودن.لباسشو عوض کرد,ادکلن زد,پاکت وینستون رو تو جیب پشتش گذاشت.از خونه بیرون رفت,خیلی کند بود.هیچ عجله ای نداشت .معلوم بود,هیشکی منتظرش نبود.رو یه صندلی تو پارکی که به خونشون زیاد دور نبود,تکیه داده بود.پای راستشو رو پای چپش انداخته بود و بی تفاوت مردمو میدید که از روبروش رد میشدن.چند متر اونطرف تر,یه پسر نشسته.فک کرد اونم مثل خودش تنهاست.چند بار خواست بره کنارش بشینه,ولی میترسید,میترسید که اون مثل خودش نباشه... .اون پسر فقط یه چیزی می خواست: یه دوست پسر واقعی... . زیرچشمی حواسش بهش بود.میخواست بفهمه اونم حواسش بهش هست یا نه؟ اون پسر رفت حتی یه بارم بهش نگاه نکرد.براش دیگه عادی شده بود.یه سیگار کشید.این دفعه ی هزارم بود که اینجوری میشد.با خودش کلنجار میرفت.از جاش بلند شد.تو راه دوتا دختر پشت سر هم نگاهش میکردن.اون پسر تو فکر چیز دیگه ای بود به اونا هیچ اهمیتی نمیداد.مثل روز براش روشن بود,پا میدادن.دخترا قیافه های خوبی داشتن ولی بیچاره ها از کجا میدونستن این پسر 19 ساله هیچ علاقه ای بهشون نداره؟! اون دنبال یه چیزه دیگه بود....
هیچ وقت دختر بازی نمیکرد.
رسید خونشون.لباساشو در اوورد.یه دوش گرفت.ماهواره رو روشن کرد,درست مثل هفته قبل... انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
از مهمونی که برگشتن,پدرش با یه لبخند پدرانه بهش گفت:دوستت اومد؟خوش گذشت یا نه؟ پسرهم همینطور که به چشمهای مهربون باباش نگاه میکرد,همون جواب همیشگی رو آروم بهش گفت:
آره بابا جون خیلی خوش گذشت.... .
اشتراک در:
پیامها (Atom)